امیررضا برهانی
گربه و پیتزای گنجشک
یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون هیچ کس نبود. یه روز یه گربه هه رفت پیتزا ارائهی و گفت: پیتزای گنجشک میو لطفا.
پیتزا را آوردند. گربه بو کرد و میو کرد و گفت: میو میو، پس گنجشکش کو؟
پیتزا ارائه گفت: حتما ترسیده لای پنیرها قایم شده!
گربه با پنجولش پیتزا را زیر و رو کرد و گفت: گنجشک نه میو! پرش هم میو!
پیتزا ارائه گفت: نگاه کن. گنجشکش پر زده رفته روی درخت.
گربه دید گنجشکه نشسته سر درخت و جیک جیک می خندد.
گربه هم لجش گرفت. پنیرها و فل
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینی